05 خرداد 1398 ساعت 03:59

 پیام مدیرعامل:

«مؤسسۀ فرهنگى ترجمان وحى» با هدف ارائه ترجمه‏ هایى صحیح، سلیس، شیوا و به دور از تحریف قرآن مجید، در سال ۱۳۷۳ تأسیس گردید. و در سال ۱۳۸۳ با نظر مساعد بنیان‏گذاران به عنوان مؤسسه‏ اى كه داراى شخصیت حقوقى مستقل است در ادارۀ كل ثبت كشور به ثبت رسید.

 

دلالت سياق و نقش آن در فهم آيات قرآن

يعقوب جعفرى

 

از ديرباز، بسيارى از مفسران در تفسير و توضيح برخى آيات قرآنى به دلالت سياق استناد كرده و از آن در فهم آيات و تعيين قول راجح بهره برده و حتى به معنايى جديد دست يافته‏اند.

دلالت سياق چيست؟ در چه مواردى مى‏توان از آن استفاده كرد؟ دليل حجيت و ضوابط استفاده از آن كدام است؟ اينها پرسشهايى هستند كه مقالۀ حاضر درصدد پاسخگويى به آنهاست؛ با اين تذكر كه مترجم قرآن نيز، مانند مفسر بايد در جهت فهم درستِ معناى مراد به سياق توجه داشته باشد.

«سياق» در اصل به معناى راندن و به حركت درآوردن و سوق دادن چهارپايان است.[1]در زبان عربى به كسى كه در عقب كاروان است و كاروان را به جلو مى‏راند، «سائق» گفته مى‏شود؛ همان گونه كه به جلودار و كسى كه در جلو كاروان است و آن را هدايت مى‏كند «قائد» مى‏گويند. در عربى امروز هم به رانندۀ اتومبيل «سائق» مى‏گويند. به بازار نيز از آن جهت «سوق» گفته مى‏شود كه اجناس مورد نياز مردم از هر طرف به آنجا سوق داده مى‏شود.[2]به مهريۀ زنان هم «سياق» گفته مى‏شود چون در زمان قديم در ميان عربها مهريۀ زنان را شتران و چهارپايان قرار مى‏دادند و آنها را به خانۀ پدر عروس مى‏راندند.[3]

با توجه به موارد استعمال سياق در ميان مفسران و اصوليان و اديبان، مى‏توان معناى اصطلاحى آن را چنين تعريف كرد: «سياق عبارت است از نوع چينش كلمات يك جمله و پيوند آن با جمله‏هاى پيشين و پسين و محتواى كلى برآمده از آن». يا بگوييم: «سياق كيفيت قرار گرفتن يك لفظ در يك جمله و جايگاه آن و پيوند خاص ميان مفردات يك جمله و جمله‏هاى قبل و بعد است به گونه‏اى كه بتوان از آن معنايى كشف كرد كه از منطوق و مفهوم آيه آشكارا به دست نمى‏آيد، بلكه از لوازم عقلى آن است».

به نظر مى‏رسد كه رابطۀ ميان معناى لغوى سياق و معناى اصطلاحى آن اين است كه معناى لغوى كه همان راندن به جلو است، به نوعى نظم و ترتيب بازگشت مى‏كند. در حركت كاروانِ شتران، «قائد» بيشتر به راهى كه پيش روى اوست توجه دارد، ولى «سائق» نظم و ترتيب شتران و حركت منظم آنها را كنترل مى‏كند. جملۀ «انساق الابل انسياقا» به اين معناست كه شتران را در پى هم راند.[4]در معناى اصطلاحى نيز همان نظم و ترتيب جمله‏ها و چينش كلمات، مورد نظر است و مطلبى كه از سياق به دست مى‏آيد، بر اساس همان نظم كلمات و جمله‏هاست.

علماى بلاغت، دلالت را به دو قسم لفظى و عقلى تقسيم كرده‏اند و منظورشان از دلالت عقلى همان چيزى است كه منطقيان به آن دلالت التزامى مى‏گويند. منظور از دلالت عقلى، مفهومى است كه لفظ بر آن دلالت ندارد بلكه لازمۀ مدلول لفظ است؛ گاهى لازم نزديك و گاهى لازم دور است. مى‏توان گفت كه دلالت سياق از باب دلالت عقلى به تعبير بلاغيان و دلالت التزامى به تعبير منطقيان است.

به اين نكته بايد توجه داشت كه سياق گاهى مربوط به متن است و گاهى مربوط به چگونگى تلفظ و اداى جمله از سوى متكلم، كه مى‏توان به آن «سياق» آوايى گفت. يك جمله ممكن است طورى تلفظ شود كه معناى جملۀ خبرى بدهد و ممكن است عين همان جمله به گونه‏اى ادا شود كه معناى استفهام انكارى بدهد. البته امروزه با علامت‏گذارى‏هاى معمول در ويراستارى، نوع جمله تعيين مى‏شود، ولى ما در اينجا با سياق متن بدون در نظر گرفتن چگونگى تلفظ آن سر و كار داريم.

در علم اصول دلالت سياق در بحث حجيت ظواهر مطرح شده و از آن به عنوان «دلالة الاقتضاء» ياد كرده‏اند كه در برابر «دلالة التنبيه» و «دلالة الاشاره» قرار دارد. بعضى از اصوليان سه دلالت: اقتضاء، تنبيه و اشاره را زير مجموعۀ دلالت سياق دانسته‏اند.[5]

از جملۀ موارد معروفى كه دلالت اقتضاء يا همان دلالت سياق در علم اصول به كار رفته حديث رفع است.[6]بر اساس اين حديث، يكى از مواردى كه در آن رفع تكليف شده و مكلف مؤاخذه نمى‏شود، «ما لايعلمون» است، يعنى در جايى كه انسان چيزى را ندانسته انجام داد، تكليفى بر او نيست و مسئوليت شرعى ندارد. حال اين پرسش مطرح مى‏شود كه آيا رفع تكليف فقط در موضوعات است يا شامل احكام هم مى‏شود؟ توضيح اينكه اگر يك ليوان شراب را به گمان اينكه آب است بخورد، بى‏شك به علت ندانستن مؤاخذه و عقاب ندارد، ولى اگر كسى مى‏داند كه آن شراب است ولى نمى‏داند كه خوردن شراب حرام است و آن را مى‏خورد آيا اينجا هم به علت ندانستن حكم مؤاخذه نمى‏شود؟ به عقيدۀ بسيارى از اصوليان و از جمله مرحوم شيخ انصارى چنين كسى مؤاخذه مى‏شود و جملۀ «ما لا يعلمون» شامل جهل به حكم نمى‏شود. دليل آنها همان دلالت سياق است كه مى‏گويند جملۀ «ما لا يعلمون» در رديف چند جملۀ ديگر مانند «خطا»، «نسيان» «ما اكرهوا» و «ما اضطروا» قرار دارد كه همه دربارۀ موضوعات است و شامل شبهۀ حكميه نمى‏شود. بنابراين «ما لا يعملون» هم با توجه به اين سياق مانند آنهاست.[7]

همچنين برخى از اصوليان براى دلالت سياق يا دلالت اقتضاء روايتى را از امام على (ع) شاهد آورده‏اند كه در آن، امام با استناد به سياق كلام متكلم حكم شرعى داده است. روايت چنين است: مردى نزد امام آمد و از غلام خود شكايت كرد كه بدون اجازۀ او ازدواج كرده است. حضرت فرمود: ميان آنها جدايى بينداز. آن شخص به غلام خود گفت: «يا عدو اللّه‏ طلق» (اى دشمن خدا طلاق بده). حضرت فرمود: پس از اين سخن، ديگر اختيار با غلام است، اگر خواست طلاق مى‏دهد و اگر خواست طلاق نمى‏دهد. آن شخص از علت آن پرسيد، حضرت فرمود: تو با گفتن «طلاق بده» به نكاح اقرار كردى»[8]. منظور اين است كه طلاق بدون نكاح امكان‏پذير نيست و با توجه به سياق جملۀ «طلاق بده» از آن اعتراف به نكاح به دست مى‏آيد و در واقع امضاى نكاح آن غلام است.

بايد توجه داشت كه دلالت سياق غير از دلالت منطوق و مفهوم است، چون اساساً دلالت سياق از مقولۀ دلالت عقلى و بر اساس التزامات عقلى الفاظ است كه در استفاده از سياق جمله بايد صرفا از التزامات لفظ استفاده كرد. بنابراين استفاده از قراين خارجى مانند شأن نزولها و آيات ديگر قرآن كه در كنار آيۀ مورد بحث قرار ندارد، و همچنين قواعد شرعى و مانند آنها، دلالت سياق به شمار نمى‏آيد. مثلا آيۀ شريفۀ «وَ آتُوا الْيَتٰامٰى أَمْوٰالَهُمْ» (نساء، ۲) را با توجه به احكام شرعى چنين معنا مى‏كنيم كه اموال يتيمان را «پس از بلوغ» به آنها بدهيد. عبارت «پس از بلوغ» را از سياق آيه استفاده نكرده‏ايم بلكه آن را از يك حكم شرعى استفاده كرده‏ايم كه طبق آن، وصى يا قيّم يتيمان نبايد پيش از بلوغ، اموال آنها را در اختيارشان بگذارند چون ممكن است تلف شود.

استفاده از دلالت سياق يكى از ابزارهاى مهم فهم معناى مراد است، چون گاهى براى معناى مراد لفظ مناسبى وجود ندارد و به گفتۀ جاحظ: الفاظ محدود ولى معانى نامحدودند.[9]استفاده از دلالت سياق، كمبود لفظ در بيان معانى را تا اندازه‏اى جبران مى‏كند.

 سياق آنچنان اهميتى دارد كه مى‏توان معناى مراد لفظى را كه از اضداد است به وسيلۀ آن معلوم ساخت. همچنين مخاطب با توجه به سياق كلام مى‏تواند معناى مجازى لفظ را بفهمد. مهم‏تر اينكه گاهى قرآن با ادبيات خاصى كه دارد يك فعل مى‏آورد كه از آن معناى دو فعل فهميده مى‏شود و سياق كلام آن چنان است كه مخاطب با اندك تأملى، از يك فعل معناى دو فعل را مى‏فهمد؛ مثلا در آيۀ «فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» (نحل، ۱۱۲) فعل «اذاق» كه به معناى چشانيدن است همراه با متعلق فعل ديگرى مانند «البس» (پوشانيد) ذكر شده و خود آن فعل ذكر نشده است. ما با توجه به سياق، از آيه هم اين معنا را مى‏فهميم كه خداوند به آنان گرسنگى و ترس را مى‏چشاند و هم اين معنا را كه خداوند لباس گرسنگى و ترس را به آنان مى‏پوشاند كه اولى بيان كننده عذابى است كه به آنان خواهد رسيد و دومى بيان كنندۀ استمرار آن است.

با اينكه دلالت سياق در هر نوع متنى كاربرد دارد ولى استفاده از آن در تفسير قرآن و فهم معناى مراد آيات قرآنى بسيار كارساز است، چون قرآن با ادبيات خاصى كه دارد، با كمترين لفظ بيشترين معنا را افاده مى‏كند و توجه به سياق ما را به درك معانى ديگرى فراتر از منطوق و مفهوم لفظ سوق مى‏دهد.

مفسران و دانشمندان علوم قرآنى همواره به ارزش و اهميت دلالت سياق در فهم درست آيات قرآنى توجه داشته‏اند.

به نظر فخر رازى بيشترين لطايف قرآن در ترتيبات و روابط آيات قرار داده شده است.[10]زركشى دلالت سياق را در تبيين مجمل و تخصيص عام و تقييد مطلق و تنوع دلالت راهگشا مى‏داند و مى‏گويد: دلالت سياق از بزرگ‏ترين قراينى است كه مراد متكلم را مى‏رساند و هر كس از آن غفلت كند، در موارد مشابه آن دچار اشتباه مى‏شود و در مناظرات خود مغالطه مى‏كند. به اين سخن خداوند بنگر: «ذُقْ اِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ» (دخان، ۴۹) خواهى ديد كه سياق آن دلالت مى‏كند كه منظور از عزيز و كريم، ذليل و حقير است.[11]

 پيشينۀ استفاده از دلالت سياق در تفسير قرآن

سابقۀ استفاده از سياق آيات، به زمان صحابه و تابعين برمى‏گردد. در رواياتِ نقل شده از معصومين (ع) نيز، در مواردى، از سياق آيات براى بيان معنا استفاده شده است كه نمونه‏هايى از آن را ارائه خواهيم كرد. البته در اين نمونه‏ها كلمۀ «سياق» به كار نرفته ولى عملاً از آن استفاده شده است. شايد نخستين كسى كه اين كلمه را به همين معنا به كار برده و به آن تصريح كرده، شافعى (متوفاى ۲۰۴ ه) باشد كه در كتابِ خود با عنوان الرسالة، بابى تحت عنوان: «باب الصنف سياقه يبين معناه» دارد و در آنجا راجع به دلالت سياق مطالب مختصرى آورده و براى آن آيۀ «وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ» را مثال زده كه مراد اهل قريه است.[12]

در اينجا نمونه‏هايى از استفاده از سياق در تفسير آيات در كلام معصومين و صحابه و تابعين را ذكر مى‏كنيم.

۱. در روايتى از امام باقر (ع) كه در مسئلۀ وضو وارد شده است حضرت از آيۀ وضو به وسيلۀ دلالت سياق مطالبى را استخراج مى‏كند. در بخشى از اين روايت چنين آمده است:

«... ثم فصل بين الكلام فقال: «وامسحوا بِرُءوُسِكُم» فعرفنا حين قال «بِرُءوُسِكُم» ان المسح ببعض الرأس لمكان الباء، ثم وصل الرجلين بالرأس كما وصل اليدين بالوجه فقال: «وارجلكم الى الكعبين» فعرفنا حين وصلهما بالرأس ان المسح على بعضهما...».[13]

در اين روايت، امام (ع) از آمدن حرف «با» بر سر «رُءوُسِكُم» و عطف «ارجلكم» به آن، چنين استفاده كرده كه قسمتى از سرو پا مسح مى‏شود و نه همۀ آنها.

۲. در روايتى كه از سعيد بن جبير نقل شده، وى با توجه به سياق آيات به تفسير يك آيه پرداخته است. يعلى بن مسلم مى‏گويد: از سعيد بن جبير دربارۀ اين آيه پرسيدم: «لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فى أَيْمٰانِكُمْ» (بقره، ۸۹) گفت: آيۀ پيش از آن را هم بخوان و من خواندم: «يٰآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰآأَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ»، سعيد گفت: منظور از لغو در قسم اين است كه به وسيلۀ سوگند خوردن حلالى را بر خود حرام كنى.[14]

توجه كنيم كه بيشتر مفسران «اللَّغْوِ فى أَيْمٰانِكُمْ» را به سوگندهاى بيهوده كه مردم در محاورات خود به كار مى‏برند و همواره واللّه‏ و باللّه‏ مى‏گويند، تفسير كرده‏اند، ولى سعيد بن جبير با توجه به سياق آيه و عنايت به مفهوم آيۀ قبلى تفسير خاصى را ارائه كرده است.

۳. نيز از سعيد بن جبير نقل شده كه در پاسخ كسى كه گفت: آيۀ «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰآ أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ» (مائده، ۴۵) و دو مشابه ديگرش در آيۀ قبل و بعد (هم الكافرون) و (هم الفاسقون) دربارۀ بنى اسرائيل است، گفت: اگر آيات قبل و بعد از اين آيات را بخوانى خواهى ديد كه دربارۀ ما هم هست.[15]

۴. يزيد بن صهيب مى‏گويد: جابر بن عبداللّه‏ انصارى از پيامبر خدا (ص) نقل كرد كه فرمود: قومى از اهل ايمان با شفاعت محمد از آتش بيرون مى‏آيند. يزيد مى‏گويد: به جابر گفتم: خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجينَ مِنْهٰا» (مائده، ۳۷). جابر گفت: آيۀ پيش از آن را بخوان «اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا...» آيه دربارۀ كافران است.[16]

۵. روزى جوانى آب و عسلى به خليفۀ دوم داد. خليفه آن را نخورد و گفت: خداوند مى‏فرمايد: «أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فى حَيٰاتِكُمُ الدُّنْيٰا». جوان گفت: اين آيه دربارۀ تو و هيچ كس از اهل قبله نيست، آيۀ قبل از آن را بخوان: «وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذينَ كَفَرُوا عَلَى النّٰارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فى حَيٰاتِكُمُ الدُّنْيٰا» (احقاف، ۲۰). خليفه گفت: همۀ مردم داناتر از عمرند.[17]

البته در نمونۀ چهارم و پنجم كه ذكر كرديم، مطلب مورد نظر از صريح آيه به دست مى‏آيد، ولى مشكل طرف مقابل اين بوده كه به قبل و بعد آيه توجه نداشته و به او تذكر داده‏اند كه آيه را بايد در جايگاه خودش و در رديف آيات قبل و بعد معنا كرد و استناد ما به همين مطلب است. معلوم مى‏شود كه پيشينيان در فهم آيات به اين نكته توجه داشته‏اند كه يك آيه و يا يك جمله از يك آيه را نبايد بدون توجه به قبل و بعد آن معنا كرد و سياق هم از همين مقوله است.

ضوابط استفاده از سياق

مى‏توان گفت كه استفاده از سياق كلام، كارى ذوقى است و هر كسى مى‏تواند با توجه به برايند كلام به نتايج خاصى برسد. معروف است كه عربى باديه نشين از كسى شنيد كه اين آيه را مى‏خواند: «وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰآءً بِمٰا كَسَبٰا نَكٰالاً مِنَ اللّٰهِ» (مائده، ۳۸) و آخر آن را چنين مى‏خواند: «واللّه‏ غفور رحيم». آن عرب گفت: نبايد آخر آيه اين چنين باشد، چون بريدن دست با غفور و رحيم بودن خداوند سازگار نيست. آن شخص به قرآن مراجعه كرد، ديد آخر آيه چنين است: «وَ اللّٰهُ عَزيزٌ حَكيمٌ». وقتى آن را خواند، عرب گفت: درست است بايد چنين باشد.

در عين حال، استفاده از سياق در فهم آيات بايد از ضوابط معينى پيروى كند و هر كسى ذوق و سليقۀ خود را بر آيۀ قرآن تحميل نكند و اين كار با احتياط كامل و با انديشيدن بسيار صورت گيرد.

برخى از ضوابط استفاده از سياق در فهم آيات به قرار زير است:

۱. دلالت سياق بايد به صورت شفاف باشد. گفتيم كه دلالت سياق از باب التزام عقلى لفظ است. لازم است كه اين التزام يك التزام قريب باشد، زيرا استفاده از التزام بعيد ممكن است انسان را به بيراهه بكشاند.

۲. سياق با ادلۀ ديگر تعارض نداشته باشد. گاهى ممكن است سياق اقتضايى داشته باشد كه با ادلۀ ديگر در تعارض باشد. در چنين شرايطى بدون شك ادلۀ ديگر مقدم بر سياق است، چون قبلا گفتيم حجيت دلالت سياق از باب حجيت ظواهر است و معلوم است كه ظاهر در تعارض با نص حجيت خود را از دست مى‏دهد. مثلا آيۀ تطهير (احزاب، ۳۳) كه در ضمن آيات مربوط به همسران پيامبر قرار گرفته است از نظر سياق مى‏تواند مربوط به آنها باشد، ولى با توجه به روايات مستفيضۀ اطمينان‏بخش كه شيعه و سنى نقل كرده‏اند كه اين بخش از آيه دربارۀ اهل بيت پيامبر، يعنى خود آن حضرت و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام است نمى‏توان به سياق استناد كرد.

در آيۀ تطهير سياق ديگرى هم وجود دارد كه با آن سياقى كه گفتيم در تعارض است و آن اينكه تمام ضميرهاى خطاب در جملات قبل و بعد كه مربوط به همسران پيامبر است، به صورت ضمير مؤنث است ولى در اين بخش از آيه خطاب به صورت ضمير مذكر «عنكم» آمده است، و نيز آيات قبلى لحن تعريض ولى اين جمله لحن تعريف دارد. در تعارض دو سياق، اگر دليل خارجى يكى از آن دو را تأييد كند بايد آن را اخذ كرد.

۳. استناد به سياق آيات قبل و بعد در صورتى حجت است كه مجموع آيات با هم و يكجا نازل شده باشند. البته اگر دليل روشنى در دست نباشد كه آيات مورد نظر يكجا نازل شده‏اند، همين مقدار كافى است، چون اصل بر پيوستگى آيات است، مگر آنكه دليلى بر ضد آن اقامه شود.

در اينجا به اين مطلب مهم اشاره مى‏كنيم كه به نظر ما ترتيب آيات سوره‏ها توقيفى است و از جانب پيامبر (ص) صورت پذيرفته است، زيرا نامهاى بسيارى از سوره‏ها حتى در زمان خود پيامبر معروف بود و پيامبر دربارۀ برخى سوره‏ها با ذكر نامشان مطالبى بيان كرده است و حتى گروه بندى سوره‏هاى قرآن به چند دسته، مانند سوره‏هاى بلند (سور طوال) سوره‏هاى كوتاه (سور قصار) و يا سور مئين و مثانى در زمان خود پيامبر صورت گرفته است.[18]

 در روايات متعددى اين مطلب ذكر شده كه گاهى آيه و يا مجموعه آياتى بر پيامبر نازل مى‏شد و آن حضرت دستور مى‏داد كه آن را در فلان سوره و پس از فلان آيه قرار دهند، مانند آيۀ «وَ اتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فيهِ اِلَى اللّٰهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ» (بقره، ۲۸۱) كه آخرين آيه‏اى است كه بر پيامبر خدا نازل شد و پيامبر ۲۱ روز پس از آن رحلت فرمود. وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر با راهنمايى جبرئيل دستور داد كه آن را بعد از آيۀ ۲۸۰ سورۀ بقره قرار دهند.[19]اين در حالى است كه سورۀ بقره اولين سوره ويا از اولين سوره‏هايى است كه در مدينه نازل شده است.

البته ممكن است برخى از اين روايات از نظر سند يا دلالت جاى بحث داشته باشند، ولى با توجه به مجموع آنها و با توجه به سيرۀ مسلمين در اين باره كه بدون شك ادامۀ سيرۀ عصر پيامبر بوده است، مى‏توان اطمينان حاصل كرد كه ترتيب آيات سوره‏ها در زمان خود پيامبر انجام گرفته و مى‏توان گفت كه سوره‏ها به صورت يك پروندۀ باز بوده‏اند و پيامبر با نزول آياتى كه سورۀ مستقلى را تشكيل نمى‏دادند، دستور مى‏داد آنها را به سوره‏هاى موجود اضافه كنند و پس از رحلت پيامبر اين پرونده‏ها بسته شدند.

اكنون به بحث سياق باز مى‏گرديم. به نظر ما، حتى با وجود اينكه ترتيب آيه‏ها را توقيفى و به دستور پيامبر بدانيم، باز اگر معلوم شود كه آيۀ قبلى يا بعدى همراه با آيۀ مورد بحث نازل نشده است نمى‏توان به سياق آن آيات استناد كرد، چون شرط دلالت سياق، پيوستگى كلام متكلم است و در اينجا آن پيوستگى وجود ندارد. آرى مى‏توان از آيات قبل و بعد به عنوان قرينۀ خارجى و از باب تفسير قرآن به قرآن استفاده كرد ولى اين ديگر از باب سياق نيست. اينكه پيامبر دستور مى‏داد يك آيه را در كنار آيۀ خاصى قرار دهند جهت خاص خودش را دارد كه يا به سبب تناسب مفهومى آيات بوده و يا دليل ديگرى داشته است كه براى ما معلوم نيست.

در اينجا بايد به اين مطلب نيز اشاره كنيم كه صِرفِ قرار گرفتن دو آيه در كنار يكديگر، يا حتى چند جمله در يك آيه، دلالتى بر تناسب منطقى آنها ندارد و گاهى از نظر مفهومى كاملا از يكديگر فاصله دارند؛ مانند آيات پايانى سورۀ نساء كه پس از سخن دربارۀ مسيح و نزول قرآن و تعريف از مؤمنان، بلافاصله آيه دربارۀ ارث كلاله است، و يا در آيۀ ۳ سورۀ مائده كه در ضمن بيان احكام خوردن ميته و خون و گوشت خوك و چند چيز ديگر، از مأيوس شدن كافران از دين اسلام و اكمال دين و اتمام نعمت سخن گفته مى‏شود. بعضى از مفسران قائل به تناسب همۀ آيات و سوره‏ها با يكديگرند و علاوه بر تفاسير، كتابهايى مستقل نيز در اين باره نوشته‏اند، ولى به نظر ما سخن آنها بى‏دليل است. آنها گاهى براى اثبات تناسب ميان دو آيه دچار تكلفهاى بيجايى مى‏شوند و وجوهى ذكر مى‏كنند كه سست است. بحث مفصل در اين باره را به فرصت ديگرى موكول مى‏كنيم.

۴. مطلبى كه از سياق به دست مى‏آوريم، بايد مراد متكلم باشد، يعنى بدانيم و يا حداقل احتمال قوى بدهيم كه متكلم آن را اراده كرده است. بنابراين، احتمالات و مطالب گوناگونى كه اخيراً بعضى به عنوان نكته‏ها يا پيامهاى آيات قرآنى عنوان مى‏كنند و آنها را بر قرآن تحميل مى‏نمايند، يك نوع استحسان است و نبايد آن را از باب سياق آيات دانست، زيرا برخى از آنها به گونه‏اى هستند كه انسان احتمال هم نمى‏دهد كه خداوند آن را اراده كرده است.

۵. استفاده از سياق در آيات قرآنى نبايد منجر به تغيير و تبديل كلام شود. ما از سياق آيات فقط مى‏توانيم به يك معنا برسيم و حق نداريم آن را مجوزى براى تغيير الفاظ به عنوان نقل به معنا بدانيم. اين مطلب را از آن جهت عنوان كرديم كه در برخى از منابع اهل سنت مطلبى آمده كه واقعاً مايۀ شگفتى است. طبق رواياتى كه در اين منابع آمده، اجازه داده مى‏شود كه اگر كسى با توجه به سياق يك آيه و مفهوم كلى آن، تشخيص داد كه به جاى كلماتى كه در آيه است، كلمات ديگرى را به كار ببرد كه همان مفهوم را مى‏رساند، مى‏تواند آن را به دلخواه خود تغيير دهد.

آنها اين مطلب را بر روايتى كه از پيامبر نقل كرده‏اند مبتنى ساخته‏اند و آن همان حديث سبعة احرف است كه از ابى بن كعب نقل كرده‏اند كه پيامبر خدا (ص) فرموده است: «كلها كاف شاف مالم تخلط آية رحمة بآية عذاب، فاذا كانت عزيز حكيم فقلت: سميع عليم فان اللّه‏ سميع عليم». يعنى همۀ آنها كفايت كننده و شفا دهنده است مادامى كه آيۀ رحمت را به آيۀ عذاب مخلوط نكنى. وقتى عزير حكيم است و تو گفتى: سميع عليم، خدا سميع عليم هم هست.[20]

عين اين روايت را از ابى بكره هم نقل كرده‏اند و در پايان آن چنين آمده است: «على نحو هلمّ و تعال و اقبل و اذهب واسرع و عجّل». از زهرى نقل كرده‏اند كه گفته است همۀ اينها يك چيز است و در حلال و حرام اختلاف ايجاد نمى‏كند.[21]

از انس نقل كرده‏اند كه آيۀ ۶ سورۀ مزمل را چنين خواند: «ان ناشئة الليل هى أَشَدُّوَطْأً وَ أَصوبُ قيلاً» به او گفته شد كه ما «وَ أَقْوَمُ قيلاً» مى‏خوانيم! گفت: «اصوب قيلاً» و «أَقْوَمُ قيلاً» به يك معناست.[22]

از ابى بن كعب نقل كرده‏اند كه آيۀ ۱۳ سورۀ حديد را چهار گونه مى‏خواند: «للذين آمنوا انظرونا»، «للذين آمنوا امهلونا»، «للذين آمنوا اخرونا»، «للذين آمنوا ارقبونا».[23]

نيز از ابى بن كعب نقل شده است كه آيۀ «كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ» (بقره، ۲۰) را علاوه بر «مشوا فيه» به دو صورت ديگر «مرّوا فيه» و «سعوا فيه» هم مى‏خواند.[24]توجه كنيم كه اين موضوع مربوط به اختلاف قرائات نيست، بلكه جايگزين كردن كلمات مترادف و يا جمله‏هاى مشابه با يكديگر است كه به دلخواه شخص صورت مى‏گيرد.

به باور ما، روايت سبعة احرف روايتى ضعيف است و امامان معصوم عليهم السلام آن را به اين معنا كه عامه مى‏گويند به شدت نفى كرده‏اند و بر فرض صحت، مربوط به معانى و مفاهيم گوناگونى است كه هر كسى به اندازۀ قدرت فهم خود آن را به دست مى‏آورد.[25]به نظر مى‏رسد كه آنچه از طريق اهل سنت دربارۀ اين موضوع نقل شده و ما بخشى از آن را آورديم، از شأن و مقام قداست قرآن بسيار دور و نوعى تحريف و حتى هدم اساس قران است، به گونه‏اى كه به همه اجازه داده مى‏شود كه قرآن را به دلخواه تحريف كنند. اين در حالى است كه خود پيامبر هم چنين حقى نداشت، چرا كه در قرآن آمده است: «قُلْ مٰا يَكُونُ لى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقٰآءِ نَفْسى اِنْ أَتَّبِعُ اِلاّٰ مٰا يُوحٰى اِلَىَّ اِنّى أَخٰافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذٰابَ يَوْمٍ عَظيمٍ» (يونس، ۱۵) يعنى: «بگو: مرا نرسد كه قرآن را از پيش خود تغيير دهم؛ جز اين نيست كه از آنچه به من وحى مى‏شود پيروى مى‏كنم...». اين مطلب آنچنان غرابت دارد كه حتى از خود اهل سنت هم نقل نشده است كه در طول تاريخ با استناد به آن كلمات يا جملات، آيه‏اى را تغيير داده باشند.

انواع استفاده از سياق

استفاده از سياق براى رسيدن به يك معنا مى‏تواند به اشكال گوناگونى صورت گيرد كه برخى از آنها را ذكر مى‏كنيم:

۱. استفاده از متن يك آيه و چينش واژه‏ها در آن. در اين نوع مى‏توان از تقديم و تأخير واژه‏ها و يا قرينه قراردادن يك واژه كه واژه‏اى ديگر را تداعى مى‏كند و مانند آنها استفاده كرد. به عنوان مثال:

- در آيۀ «وَ الْحٰافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحٰافِظٰاتِ» (احزاب، ۳۵) به قرينۀ قيد «فُرُوجَهُمْ» در «الْحٰافِظينَ» مى‏گوييم كه از نظر معنا اين قيد پس از «وَ الْحٰافِظٰاتِ» هم وجود دارد.

گاهى در آيه‏اى ضمير غايبى به كار مى‏رود بدون آنكه مرجع آن ذكر شده باشد و ما با استفاده از سياق مرجع آن به دست مى‏آوريم، مانند: «كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ» (الرحمن، ۲۶) كه ضمير «عليها» به «ارض» برمى‏گردد كه در آيه ذكر نشده ولى معلوم است. يا آيۀ «وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ» (نساء، ۱۱) كه ضمير «لِأَبَوَيْهِ» به ميت برمى‏گردد كه در آيه ذكر نشده است.

۲. استفاده از موقعيت خاص يك واژه در آيه. گاهى يك واژه و يا يك صيغه در موقعيتى قرار مى‏گيرد كه بايد آن را بر معناى خاصى حمل كرد كه در موقعيتهاى ديگر نمى‏توان بر چنين معنايى حمل كرد. به عنوان مثال: «وَ اِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا» (مائده، ۲) كلمۀ «فَاصْطٰادُوا» امر به صيد كردن حيوانات است ولى به دليل موقعيت خاص كلمه كه به آن «وقوع الامر عقيب الحظر» گفته مى‏شود، بايد امر را در اينجا به معناى اباحه بگيريم، يعنى فقط اجازۀ صيد داده مى‏شود، چون اين امر مربوط به كسى است كه از احرام حج بيرون آمده است و چون صيد كردن در حال احرام ممنوع است، در اينجا گفته مى‏شود كه وقتى از احرام بيرون آمديد اين ممنوعيت برداشته مى‏شود.

از همين قبيل است مواردى كه لفظ مشتركى به كار مى‏رود كه چندين معنا دارد و ما مى‏توانيم با توجه به سياق، معناى مورد نظر را به دست آوريم. اين مطلب در بحث وجوه و نظاير در قرآن كاربرد فراوانى دارد؛ مثلا كلمۀ «فتنه» در معانى مختلفى به كار مى‏رود و حبيش تفليسى براى آن ۱۵ معنا ذكر كرده است،[26]ولى در هر آيه‏اى معناى مورد نظر از سياق آيه معلوم مى‏شود. ابن عربى مى‏گويد كلمۀ «عفى» پنج معنا دارد ولى در آيۀ «فَمَنْ عُفِىَ لَهُ مِنْ أَخيهِ شَىْ‏ءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ» (بقره، ۱۷۸) به معناى عطا يا اسقاط است كه از سياق فهميده مى‏شود.[27]

۳. در برخى از موارد با توجه به آيۀ قبل و يا بعد و قرار گرفتن آيۀ مورد نظر در آن محل، به مفهوم ويژه‏اى دست مى‏يابيم كه اگر اين آيه را به تنهايى ملاحظه مى‏كرديم به آن معنا نمى‏رسيديم. البته شرط آن نزديكى همزمان دو آيه است (همان گونه كه پيش از اين توضيح داديم) بعضى استفاده از آيۀ قبلى را «سباق» و استفاده از آيۀ بعدى را «لحاق» ناميده‏اند. به عنوان مثال:

- در تفسير آيۀ «وَ آتٰاكُمْ مٰا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِنَ الْعٰالَمينَ» (مائده، ۲۰) بحث شده كه آيه خطاب به چه كسانى است؟ بعضى خطاب به امت اسلام دانسته‏اند ولى طبرى گفته كه قول راجح نزد من اين است كه مربوط به بنى‏اسرائيل است چون در سياق آياتى است كه خطاب به بنى‏اسرائيل است.[28]

- در آيه «تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشٰآءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰآءُ» (آل عمران، ۲۶) سيد رضى سخن كسانى را كه منظور از ملك در اين آيه را مربوط به آخرت مى‏دانند، رد مى‏كند و مى‏گويد: سياق اين آيه و آيۀ بعدى دلالت مى‏كند بر اينكه ملكى كه خداوند به كسى مى‏دهد يا از او مى‏گيرد، ملك دنيوى است و مربوط به آخرت نيست.[29]

۴. استفاده از سياق با توجه به مكى يا مدنى بودن سوره. گاهى برخى از مفسران براى آيه‏اى تفسيرى ذكر كرده‏اند كه مفسر ديگر با توجه به سياق آيه كه در سوره مكى يا مدنى قرار گرفته آن را رد مى‏كند، به عنوان مثال:

ابن ابى حاتم روايتى نقل مى‏كند كه گويا آيۀ «وَ نَزَعْنٰا مٰا فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» (اعراف، ۴۳) دربارۀ اهل بدر نازل شده است. علامۀ طباطبايى اين سخن را رد مى‏كند و مى‏گويد: وقوع اين جمله در سياق اين آيات كه در مكه نازل شده است، نزول آن را دربارۀ اهل بدر نفى مى‏كند.[30]

۵. استفاده از حذف و تقدير. در قرآن كريم در آيات متعددى كلمه يا حتى جمله‏اى حذف شده است و با استفاده از سياق آيه مى‏توان آن جمله را به دست آورد و مقدر كرد. گاهى اين حذف و تقدير براى به كار انداختن فهم مخاطب است كه خودش مطابق با استعداد و ظرفيت فكرى خودش جمله و يا جمله‏هاى مناسبى را مقدر كند و به معانى گوناگونى دست يابد. ما در اينجا به عنوان مثال، يك مورد را ذكر مى‏كنيم.[31]

در آيۀ «أَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِه فَرَاٰهُ حَسَنًا» (فاطر، ۸) جواب جملۀ استفهامى «أَفَمَنْ زُيِّنَ» حذف شده است. كسى كه كردار زشتش در نظرش آراسته شده و آن را نيكو مى‏بيند، چه سرنوشتى دارد يا چه كار بايد بكند؟ در اينجا تعيين جواب بر عهدۀ مخاطب گذاشته شده كه با تفكر در آيۀ و توجه به سياق آن و مطابق ميزان تدبر خود، پاسخى براى آن بيابد.

آسان‏ترين پاسخى كه مى‏توان در تقدير گرفت و بسيارى از مفسران هم آن را پيشنهاد كرده‏اند جملۀ «كمن ليس كذلك» است؛ يعنى آيا كسى كه كردار زشتش در نظرش آراسته شده و آن را نيكو مى‏بيند، مانند كسى است كه اين حالت را ندارد؟ ولى با تأمل بيشتر مى‏توانيم با استفاده از سياق جملۀ استفهامى در آيه و با توجه ويژگيهاى چنين كسى به معانى بلندى برسيم، مانند:

آيا كسى كه چنين است، مى‏تواند هدايت يابد؟

آيا كسى كه چنين است مى‏تواند به حقايق والا دست بيابد؟

آيا كسى كه چنين است مى‏تواند خود را از كج فهمى دور كند؟

آيا كسى كه چنين است مى‏تواند الگويى براى ديگران باشد؟

آيا كسى كه چنين است بايد براى او تأسف خورد؟

آيا كسى كه چنين است مانند كسى است كه بدى و خوبى وكجى و راستى را به خوبى از هم تشخيص مى‏دهد؟

آياكسى كه چنين است، مانند كسى است كه در اثر ايمان و تقوا قدرت تشخيص حق از باطل را دارد؟

و دهها جملۀ ديگر.

اين گونه موارد از جملۀ مواردى هستند كه الفاظ در برابر معانى محدود مى‏گردند و قرآن با حذف بخشى از كلام، قرينه‏اى را فراهم مى‏كند كه با استفاده از سياق جملۀ موجود معانى گوناگونى به دست آيد.

مشخصات منابع

الاتقان فى علوم القرآن، جلال الدين سيوطى، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۶.

احكام القرآن، ابن العربى، دارالفكر، بيروت، بى‏تا.

اصول الفقه، محمد رضا مظفر، انتشارات جامعۀ مدرسين، قم، بى‏تا.

الامالى، محمد بن الحسن الطوسى، دارالثقافة، قم، ۱۴۱۴.

البرهان فى علوم القرآن، بدرالدين زركشى، داراحياء الكتب العربية، بيروت، ۱۳۷۶.

 البيان والتبيين، عمروبن بحرالجاحظ، مكتبة الهلال، بيروت، ۱۴۲۳.

التمهيد، ابن عبدالبر، وزارة الأوقاف، تونس، ۱۳۸۷.

جامع البيان، ابن جرير طبرى، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۵.

حقائق التأويل فى متشابه التنزيل، شريف رضى، دارالمهاجر، بيروت، بى‏تا.

الحيوان، عمر بن بحر الجاحظ، دار احياء التراث العربى، بيروت، بى‏تا.

الدر المنثور، جلال الدين سيوطى، دارالمعرفة، بيروت، بى‏تا.

الرسالة، محمد بن ادريس شافعى، المكتبة العلمية، بيروت، بى‏تا.

السنن،ابى داود السجستانى، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۰.

شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد، داراحياء الكتب العربية، قاهره، ۱۳۷۸.

صحاح اللغة،اسماعيل الجوهرى، دارالعلم للملايين، بيروت، ۱۴۰۷.

فرائد الاصول، شيخ مرتضى انصارى، مجمع الفكر الاسلامى، قم، ۱۴۱۹.

لسان العرب، ابن منظور، نشر ادب الحوزة، قم، ۱۴۰۵.

مجمع البيان، امين الاسلام طبرسى، مؤسسة الاعلمى، بيروت، ۱۴۱۵.

مسند ابى حنيفه، ابونعيم اصفهانى، مكتبة الكوثر، رياض، ۱۴۱۵.

مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بيروت، بى‏تا.

المصنف، عبدالرزاق صنعانى، تحقيق حبيب الرحمان الاعظمى، بى‏نا، بى‏تا.

مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)فخر الرازى، افست قم.

المناقب، ابن شهر آشوب، المكتبة الحيدرية، نجف اشرف، ۱۳۷۶.

الميزان فى تفسير القرآن، علامه طباطبائى، جامعۀ مدرسين، قم، بى‏تا.

وجوه قرآن، حبيش تفليسى، به كوشش دكتر مهدى محقق، تهران، ۱۳۵۹ ش.

وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، مؤسسۀ آل البيت، قم ۱۴۱۴.

 

 


[1]. جوهرى، صحاح اللغة، ج 4، ص 1499؛ ابن فارس ،معجم مقاييس اللغة، ج 3، ص 117.

 

[2]. ابن منظور، لسان العرب، ج 10، ص 168.

 

[3]. همان،ص 166.

 

[4]. همان.

 

[5]. محمد رضا مظفر، اصول الفقه، ج 1، ص 184.

 

[6]. متن حديث رفع چنين است: قال رسول اللّه‏ ص: رفع عن امتى تسعة اشياء: الخطأ و النسيان ومااكرهوا عليه و ما لايعلمون و ما لا يطيقون و ما اضطروا اليه و الحسد والطيرة والتفكر فى الوسوسة». پيامبر خدا (ص) فرمود: نه چيز از امت من برداشته شده است: خطا، نسيان، چيزى كه به آن مجبورشان كرده‏اند، چيزى كه نمى‏دانند، چيزى كه بيرون از توان آنهاست، چيزى كه از روى ناچارى انجام داده‏اند، حسد، فال بد و تفكر همراه با وسوسه... (وسائل الشيعة، ج 15، ص 365).

 

[7]. شيخ انصارى، فرائد الاصولرسائل ج 2، ص 29.

 

[8]. وسائل الشيعه، ج 21، ص 118.

 

[9]. جاحظ، البيان والتبيين، ج 1، ص 83. همو در كتاب ديگرش گفته است الفاظ در مقابل معانى، محدودند (الحيوان، ج 1، ص 201).

 

[10]. فخر رازى، مفاتيح الغيب تفسير كبير، ج 10، ص 110.

 

[11]. زركشى، البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 200، چون اين آيه در رديف آياتى است كه مربوط به عذابهاى دوزخيان است و اين خطاب متوجه اهل جهنم است.

 

[12]. شافعى، الرسالة، ص 62.

 

[13]. وسائل الشيعه، ج 1، ص 413.

 

[14]. سيوطى، الدر المنثور، ج 2، ص 311.

 

[15]. همان، ص 287.

 

[16]. ابونعيم اصفهانى، مسند ابى‏حنيفه، ص 260.

 

[17]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 182.

 

[18]. روايات بسيارى در اين زمينه وجود دارد؛ از جمله اينكه پبامبر فرمود: «قرأت الليلة ثلاثين سورة فيهن السبع الطوال» يعنى ديشب سى سوره از قرآن را قرائت كردم كه از جملۀ آنها هفت سورۀ بلند بود امالى طوسى، ص 403. نيز پيامبر فرمود: خداوند به من به جاى تورات سور طوال هفتگانه و به جاى انجيل سور مئين و به جاى زبور سور مثانى را داده و افزون بر اينها را هم به من عطا فرموده است: (ابن‏شهرآشوب، مناقب، ج 1، ص 196؛ طبرى، مجمع البيان، ج 1، ص 41.

 

[19]. مجمع البيان، ج 2، ص 676.

 

[20]. عبدالرزاق صنعانى، المصنف، ج 11، ص 220. سننابى‏داود، ج 2، ص 102.

[21]. مسنداحمد بن حنبل، ج 5، ص 51؛ ابن عبدالبر، التمهيد، ج 8،ص 290.

[22]. قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، ج 1، ص 48.

[23]. ابن عبد البر، همان.

[24]. سيوطى، الإتقان، ج 1، ص 133.

[25]. رجوع شود به مجلۀ ترجمان وحى، شمارۀ 9 مقالۀ: بحثى دربارۀ تعبير «سبعاً من المثانى» به قلم نگارنده.

[26]. تفليسى، وجوه قرآن، ص 216.

[27]. ابن عربى، احكام القرآن، ج 1، ص 67.

[28]. جامع البيان، تفسير طبرى، ج 6، ص 110.

[29]. سيد رضى، حقائق التأويل، ص 65.

[30]. الميزان،ج 8، ص 139.

[31]. جهت كسب اطلاعات بيشتر در اين زمينه، رجوع شود به: مجلۀ ترجمان وحى، شمارۀ 18 مقالۀ «حذف و تقدير در آيات قرآنى» به قلم نگارنده.

Back to Top

Template Design:Dima Group